29فروردین91

دو سه روزه هوا تو تهران ابری و بارونیه.ما هم همیشه سر برگشت به خونه مشکل داریم.مخصوصاً تو روزهای بارونی.
تهران هم که قربونش برم تا یه نمه بارون میاد.همه جا ترافیک میشه
و آژانس هم گیر نمی آد. تو این چند روز گذشته یه روز با آژانس یه روز بابایی اومد دنبالمون و...رفتیم خونه. دیروز قرار بود با خاله فرزانه و رژین برگردیم خونه. وقتی تو رو از مهدگرفتم دلت می خواست بری بیرون و شیطنت کنی.یه ذره تاب خوردی بعد با سنگریزه های حیاط مهد بازی می کردی.
خلاصه ماشاالله خیلی شیطون شدی.
همیشه دلت میخواد بدویی و دست به همه چیز بزنی و هر چی دستت می آد بکنی تو دهنت. تو ماشین هم با رژین افتادید روی من بیچاره . تا تونستید شیطونی کردید.اونقدر که وقتی اومدم خونه سردرد شدیدی گرفته بودم. بابایی ساعت ٦عصر اومد خونه و یه ذره هم بازی کردید بعد رفتیم خونه عمو علیرضا.
یه عالمه با عمو بازی کردی. شب که برگشتیم خونه خیلی خسته شده بودی هر کاری کردم شام نخوردی و خوابیدی.
عزیزم دوستت دارم مراقب خودت باش و کمتر شیطونی کن



29فروردین91
